خرید بک لینک

درباره سایت

105.❤

امکانات وب

روزهای پایانی که توی این خونه هستیم.

خونه ای که با لباس عروس اومدم توش.

خونه ای که جای جاش برام یه خاطرست. خیلی دلم تنگ میشه.

دلم برای صابخونمون. برای اتاقاش. برای حیاطش. برای همه چیزش.

به علی گفتم باید با صابخونمون ارتباط داشته باشیم.

رفتیم خونه جدیدمون می خوام دعوتشون کنم برای شام :)

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 2:29

امروز به اتفاق مامان و بابا رفتیم خونه رو دیدیم.

اونا هم از خونه خوششون اومد.

رفتیم تو املاک نشستیم و گپ زدیم ،

تا اینجاش خوب پیش رفت، باقیش هم با خداست.

خداکنه جور بشه.

همین خونه کلی اتفاقای خوب رو برامون رقم بزنه.

اتاق همون نی نی صاحب ملک بشه اتاق نی نی خودمون.

انشاالله.

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 11:56

دیشب چقدر اشک ریختم، چقدر داغون بودم،

چقدر بهت نیاز داشتم خدا،

چقدر صدات کردم،

چقدر خوب شدم وقتی نماز خوندم و اشک ریختم،

وقتی قرآن خوندم،

وقتی تو اوج گریه بهت فکر میکنم که همیشه هستی و همه چیز ازت برمیاد

آروم میشم.

دیشب حتی علی هم نتونست آرومم کنه،

راسته که میگن همه آدم ها عشق اولشون خداست.

میدونم معشوقه خوبی نیستم،

اما به بزرگیت قسمت میدم خودت آرومم کن، صبرم رو زیاد کن،

برام معجزه کن، معجزه ای از جنس آفرینش.

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 11:56

چند روز پیش رفتیم قائمشهر پیش دکتر.

یه چیزایی گفت که حالمو بد کرد، تا خود خونه فقط تو فکر بودم ،

و گاهی هم اشک ریختم.

نمیدونم چی میشه . فقط سپردم به خدا.

این روزها بیشتر دلتنگم.

دلتنگ همه چیز،

گذشته،

حال،

حال خوبی ندارم.

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 11:56

صفحه بندی